محمدتقى نورى

406

اشرف التواريخ ( فارسي )

و ديگر با چون منى به كين برخاستن « 1 » و بساط مناجزت و معارضت آراستن همانا صلاح چون تويى نباشد . شعر « 2 » منم سرو تازه تو بيد كهن * كجا سركشد بيد با سرو بن لمؤلفه كه حفظ الهى نگهبان ماست * همه ملك ايران به فرمان ماست و اگر به استظهار صوفى مزوّر ابله‌فريب و دمدمهء افسون و اكاذيب او رايت جهاندارى افراشتى و تخم تمنّاى سلطنت و سرورى در مزرع « 3 » خاطر حريص خود « 4 » كاشتى ، با اين لشكر فرومايه كه چون شاهد هرجايى هرروز انيس بزم كام‌جوى و رفيق خوان هوس‌طلبى مىباشند ، ادّعاى جهاندارى نتوان كرد تا به جهانگيرى چه رسد ، و عرض عزيز و جان بىبدل كه نفيس‌ترين متاع دنيوى و بس گوهرى « 5 » گرانبهاست بر سر امر محال نمىتوان نهاد . شعر چرا حدّ خود را ندارى نگاه * مكن چهرهء بخت خود را سياه منه پا ز اندازهء خود برون * كه افتى به چاه بلا سرنگون مجو رزم پيلان به بازوى زور * بلا بر سر خود مياور ز شور « 6 » اگر پشّه را تاب عنقا بود * سزد گر تو را كينه بر ما بود ( 164 ب ) كجا صعوه را اين ميسّر شود * كه با باز روزى برابر شود كبوتر كه پهلو زند با عقاب * به قصد سر خويش دارد شتاب منت آنچه بايست « 7 » دادم پيام * تو دانى و تدبير تو و السّلم زرداد خان چون اين مضامين نوش‌ونيش‌آلود « 8 » و شربت شرنگ اندود از زبان الهام ترجمان اشرف بىواسطه شنيد ، از بيم جان دم دركشيد و فزعان و ترسان با گونهء زرد و

--> ( 1 ) . متن : برخواستن . ( 2 ) . ملك : ندارد . ( 3 ) . مج : چمن . ( 4 ) . مج : خويش . ( 5 ) . مج : گوهر . ( 6 ) . مج : مياور به زور . ( 7 ) . مج : حق است . ( 8 ) . مج : نيش و نوش‌آلود .